مشقت پنهان کردن دشوار نیست طاقت فرساتراز همه اینها آن است که دراین میان تنها وبیکس باشی و بغضی به طول یک عمر رادرگلو پنهان کنی وهیچ شانه ای نباشد تا برآن سر بگذاری وغربت یک عمر تنهایی را اشک بریزی
من زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی تمام حرف هایت عوض میشود دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد ... مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد باز هم همین را میگویی ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟ دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ... و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند .... مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟ بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ... باور کن به خودش هم نمی دهد ........... دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید
تمام دارایی ام این بود علاقه یی که از چشمانم سر می خورد وبیقراری روحی خسته که با کفش های سفر آرام می گرفت مسافرم و تنهایی ام را در چمدانم پنهان می کنم دارم لباس هایم را وخودم را جمع می کنم و این نامه را برای تو می نویسم دخترم ! مادرت زیبا بود مهربان بود و آرزوهای کوتاهی داشت او مربع کوچکی برای زندگی مستطیل لاغری برای خوشبختی تو و دایره ای خلوت برای بازگشتن من می خواست من ریاضی نمی دانستم و می دانم که جبر این نامه را به دست تو نمی رساند دخترم ! فقر ، پیراهن تنگی دارد و مادر بی حوصله ی تو بی آنکه تو را بزاید از من طلاق گرفت !
خوشبختی یعنی... دیدن حرف های پشت سکوت... خاموش کردن شمع غرور با یه فوت. خوشبختی یعنی دیدن نقاش بال شاپرک ... خوندن آرزوها توی دست قاصدک... لمس کردن خاطره ها چه شیرین چه تلخ.خوشبختی یعنی سفر ... پشت پرچین خیال دیدن چشمای تر، رها شدن تو لحظه ها ا ز هست و نیست مثل پر... خوشبختی یعنی شنیدن اسم یه دوست از لب باد وقتی که دوره و فاصله ها اونو برده ز یاد... خوشبختی یعنی نقش کلید باش به یه قفل ، واسه درمونده راه ، راه عبور باش مثل پل... چه خوبه دل به دریا بزنی اگه دلت دریایی باشه می بردت اونجا که خوشبختی باشه...
روح من لباسی بود به رنگ آبی آسمان روی صخرهای گذاشتم آن را کنار دریا و عریان به سوی تو آمدم و برایت زن شدم. چنان زنی پشت میز تو نشستم جامی درکشیدم و عطر گلهای سرخ را خیال کردی که زیبایم کسی را به یادت میآوردم در رویاهایت. همهچیز از یادم رفته بود. کودکیام و وطنم. میدانستم که نوازشهای تو مرا به اسارت میبرند با لبخند آینهای به دست میگیری و میخواهی خودم را تماشا کنم شانههای خاکیام را میبینم که از هم جدا میشوند و زیبایی بیمارم را که آرزویی جز فنا ندارد آه! مرا تنگ در آغوش بگیر، به هیچ چیز نیاز ندارم.
سلام خسته نباشی هم متن پروفایلت را خوندم هم وبلاگتون را خیلی قشنگ واموزنده بودند وجالب حالا با این وصفی که از عشق کردی ارزش داره که کسی باز هم عاشق بشه
می شویمت از دامنم، ای لکّه ی ننگین من دارد سبکتر می شود بار دل سنگین من !
با تیشه ات محکم بزن، بر کوهِ غم فرهادوار حالا که گیر افتاده ای در قصّه ی شیرین من!
با گریه ام می شویمت، تاب وُ تب دیوانگی ای خنده ی اجباری و ُ افسانه ی غمگین من!
امشب که عقدم کرده ای با مِهر آب و آینه حتّی غزل رقصیده در دنیای آهنگین من
بشکن من ِ افسرده را، آخر صنم بودا *که نیست دیواری از ایمان بکش از کعبه ات تا چین من ! *** حوّا خودش آدم شد از آوارگی روی زمین اینگونه ارشادم نکن ، پیغمبر ِ بی دین من
این که با من هستی و من را نمی بینی غم است این که بامن باشی و با غیر بنشینی غم است این که دردم را بدانی و ، نسازی چاره ای این که درد هر که را ، درمان و تسکینی غم است غم مپرس از من چه باشد؟ خود بگوید چیستم! خوار و زار افتاده در گرداب غمگيني غم است مهربانی و صفای ِ دل ، مرا از عمر بَس ! حیف باشد گر بگویم ؛ فقر و مسکینی غم است! جور ایام و جفایت را تحمل می کنم این که دور از تو نهم سر را به بالینی غم است